درسنامه آموزشی مدیریت خانواده و سبک زندگی (دختران) کلاس دوازدهم علوم ریاضی
صحنه دوم: زندگی با طعم رضایت
/26_1.png)
نمای 1: در جستوجوی هویت
فاطمه
صبر میکنم تا فؤاد خداحافظی کند و از خانه برود بیرون. فیروزه هم صبحانهاش تمام شده است، بلند میشود که برود. میپرسم: عجله داری؟...
فیروزه که نیمخیز شده، دوباره مینشیند. میگوید: اتاقم کمی بهم ریخته است، میخواستم قبل از رفتنم مرتبش کنم.
میگویم: حالا بنشین تا صبحانه تمام شود... نهایتش این است که بعد کمکت میکنم و با هم اتاقت را مرتب میکنیم.
فیروزه ساکت مینشیند کنار سفره، نگاهش میکنم. اگر موهایش کمی بلندتر بود، شبیه جوانیهای خودم میشد. شکل و قیافه و محکمیاش به من رفته است اما شور و هیجاناش نه؛ احتمالاً به بابایش رفته که هنوز هم آرامش ندارد و یکجا بند نمیشود. از این شهر به آن شهر... خدا رحم کرده که دیگر به کشورهای خارجی نمیرود.
فیروزه میپرسد: با من کاری دارید؟
میگویم: برایت سخت است کنار مامانت بنشینی؟... حتما باید با تو کاری داشته باشم تا دو دقیقه کنارم باشی؟...فیروزه لب میگزد و میگوید: نه... خب فکر کردم کارم دارید... گفتم اگر کاری دارید، زودتر بگویید...
نگران است. دیشب که برگشت خانه، چیزی به او نگفتم. فقط یک نگاه تند کردم؛ آن هم دور از چشم فؤاد. فکر میکنم فؤاد بین راه چیزی به او گفته بود که با هم سرسنگین بودند. آن موقع اگر میخواستم چیزی بگویم، با عصبانیت میگفتم و دوباره دعوایمان میشد. در کتاب خوانده بودم: وقتی از اشتباه بچههایتان عصبانی هستید، همان موقع با آنها صحبت نکنید؛ هم دعوایتان میشود و هم فرزندتان فرصت پیدا نمیکند به اشتباهش فکر کند. چون شما سریع قضاوت کردهاید و حکم دادهاید و همه چیز تمام شده. حالا طبق حرف این کتاب، احتمالاً فیروزه تا صبح وقت داشته به کارش فکر کند. نوشته بود با بچههایتان بیشتر گرم بگیرید اما ننوشته بود وقتی بچۀ آدم کنار دستمان احساس غریبی میکند و آشفته است، چه کار باید کنیم... انگار اینجا دارد شکنجه میشود! شاید هم تقصیر خودمان بوده که عادت نکردهایم کمی کنار همدیگر بنشینیم و با هم دو کلمه حرف بزنیم، ولی بالاخره که چی؟... باید از یک جایی شروع کنم.
میپرسم: دیشب خوب خوابیدی؟...
شانه بالا میاندازد و میگوید: ایِ...
انگار بخواهد بگوید مهم نیست، اما مهم است. شاید برای خودش مهم نباشد اما برای یک مادر مهم است که بچهاش شب آرامش داشته باشد.
میگویم: دیروز عصر که گوشیات را جواب نمیدادی، یهو دلم آشوب شد؛ به خصوص وقتی فؤاد زنگ زد و سراغت را گرفت. گفت زنگ زدهای به او و قطع کردهای... از دلشوره داشتم میمردم.
سرش را بالا میآورد و با تعجب نگاهم میکند. نگاهش مثل همیشه کمی تیز است.
میگوید: این اخلاقها را بریزید دور... دیگر دورۀ این حرفها گذشته.
خیلی حرفها دارم برایش بگویم. اینکه یک مادر و دلشورههایش قدیم و جدید ندارد. اینکه همه چیز دنیا زیر و رو شده و همین اخلاقها بوده که باعث شده هنوز چیزی به نام خانواده وجود داشته باشد اما میدانم که متوجه نمیشود. حرفهایم را میشنود اما متوجه نمیشود. تا مادر نشود، چیزی از دلشورههای مادرانه نمیفهمد؛ مثل خودم که گاهی حرفهای مادرم را میشنیدم اما نمیفهمیدم. فکر میکردم آنها چرا موضوعات به این سادگی را این قدر پیچیده میکنند اما حالا میدانم دلشورۀ یک مادر چیز سادهای نیست؛ یکی از معضلاتی است که هیچ وقت تمام نمیشود، فقط شکل عوض میکند.
میگویم: مثلاً الان چه دورهای است؟
میگوید: الان دورهای است که دخترها آزادیهای بیشتری دارند. کسی آنها را محدود نمیکند. مردم به دخترهایشان اطمینان بیشتری دارند.
میگویم: آن وقت کی گفته ما داریم شما را محدود میکنیم؟... کی گفته که ما به دخترمان اطمینان نداریم؟
میگوید: همین که تا من میروم بیرون و کمی دیر میکنم، هی به من زنگ میزنید. میپرسید کجایم... کی برمیگردم... چرا رفتهام آنجا... به خدا خسته شدهام از این سین جیم شدنها...
برایش توضیح میدهم اینکه ما نگرانش هستیم، به خاطر این نیست که به او اعتماد نداریم. ما به دخترمان اطمینان داریم؛ چون میدانیم چه دختر محکم و در عین حال پاکی تربیت کردهایم.
دوباره میرود سراغ همان حرفهای همیشگیاش. میگوید: پس چرا برای فؤاد این طور نیستید؟... برای او نگران نیستید؟...
چند لحظه لحنم تند میشود. میگویم: تو چرا هر طور میشود، خودت را با فؤاد مقایسه میکنی؟ تو فیروزهای و او فؤاد، این را بفهم... هی خودت را با فؤاد مقایسه نکن.
عصبانی از جا بلند میشود. بغض، گلویش را میگیرد. میگوید: خب مشکل همیشه همین بوده. فؤاد پسر بوده است و من دختر. بعد شما حق دارید مرا محدود کنید ولی فؤاد را نه...
میخواهد قهر کند برود. حتی یک قدم هم میرود که صدای فریاد من نگهش میدارد. فیروزه... سرجایش میایستد؛ میگویم: بنشین.
اشک از کنار چشمهایش میزند بیرون. دوباره تکرار میکنم. این بار آرامتر مینشیند. باید با او مهربانتر باشم. شرایط سختی دارد. به هم ریخته و آشفته است. باید کمکش کنم. دستش را میگیرم و میکشانمش نزدیکتر به خودم. اشکهایش را پاک میکنم و میبوسمش. میگویم: ببخشید که سرت داد زدم... ولی از اینکه میبینم داری مسیر را اشتباه میروی، عصبی میشوم.
نگاه میکنم به صورتش. توضیح میدهم که نگرانی ما مربوط به خطرهایی است که میتواند بیرون از خانه برای یک دختر پیش بیاید. برایش از تفاوت بین گل میگویم با درخت. اینکه یک درخت کمتر و دیرتر ممکن است آسیب ببیند؛ چون درخت است. البته باید بگویم که خودم هم وقتی جوانتر بودم به این حرفها میخندیدم و میگفتم این ها کلیشۀ جنسیتی است، اما حالا میبینم واقعاً یک گل اگر بخواهد شکل درخت باشد، دیگر لطافت نخواهد داشت. آن وقت شاید گل باشد ولی دیگر رز یا مریم نیست؛ میشود کاکتوس!
از این تشبیه من خندهاش میگیرد.
میگویم: شاید باور نکنی ولی من هم از این روحیۀ مستقل و محکمت خوشم میآید. نه من و نه پدرت، هیچکدام دلمان نمیخواست یک دختر بیدست و پا داشته باشیم. من خودم هم از این روحیات داشتم. نمیگذاشتم کسی به من زور بگوید. باباجان یادم داده بود؛ بهم میگفت فاطمه جان، دختر بودن به معنی توسری خور بودن نیست. نباید بگذاری روحیهات ضعیف باشد و زود بشکنی یا خم شوی. داییهایم میگفتند اخلاقهای فاطمه، مردانه و پسرانه است ولی به نظر من، محکم بودن ربطی به پسر و دختر بودن ندارد. هر کسی باید بتواند گلیمش را از آب بیرون بکشد. این چیزی است که تو خوب میفهمی.
فیروزه نرمنرم آرام میشود. بعد برایش خاطرهای از روزگار مجردی خودم میگویم که خندهاش بیشتر میشود.
خصوصیت خوبش همین است که میتواند روحیهاش را زود تغییر بدهد. با گفتن چند خاطره، یک دل سیر میخندیم. دست آخر حس میکنم حالا باید حرف دلم را به او بزنم.
میگویم: ولی یک چیز دیگر هم هست که باید بگویم. نمیدانم میتوانم حرفم را منتقل کنم یا نه. میخواهم بگویم چرا فکر میکنی برای اینکه قوی باشی، باید شبیه فؤاد باشی؟ برای اینکه آدم در زندگی محکم باشد، لازم نیست خودش را مثل پسرها کند. به دختر بودنت افتخار کن و یک دختر توانمند باش. اینکه حالا بعضیها به پسرها بیشتر توجه میکنند، مشکل آنهاست و مربوط به فرهنگ پایینشان است، ولی تو نباید به این دلیل بخشی از هویتت را نادیده بگیری.
راستش میدانی، به نظرم تو هنوز تکلیفت را با خودت روشن نکردهای. انگار راهت را هنوز پیدا نکردهای. یک وقتهایی خیلی خوب درس میخوانی و یک روزهایی رها میکنی. یک روزهایی کلاً حس رهایی از همه چیز و همهکس را داری و روزهایی هم حس و حال معنوی میگیری. شاید هم اقتضای سن و سالت باشد، ولی حواست باشد که دیگر دارد دیر میشود. میخواهی چه کار کنی و چه برنامهای برای آیندهات داری؟ این روزها برای اینکه بتوانم تو را درک کنم، شروع کردهام به خواندن کتابهایی دربارۀ دورۀ نوجوانی و جوانی. در یکی از همین کتابها نوشته بود هویت نوجوان باید زودتر شکل بگیرد و اگر تأخیر بیفتد، آسیبهای بدی به او میزند. به نظرم تو با توانمندیهایی که داری، باید زودتر از بقیۀ دوستانت بتوانی این سردرگمی را حل کنی.
دستم را دراز میکنم و دستهای فیروزه را میگیرم. به چشمهایش زل میزنم حالا دیگر نگاهش را برنمیگرداند. این بار آرامتر است و مهربانتر. انگار دیگر خبری از آن تیزیها نیست.
میگوید: راستش خودم هم درگیرم؛ واقعا گیجم. دلم میخواهد زودتر راهم را پیدا کنم ولی نمیدانم چه جوری. همهاش فکرم درگیر است که به درد چه کاری میخورم؟ اصلاً چه رشتهای باید بروم؟ نمیدانم میخواهم تهش به کجا برسم؟ سردرگمم مامان...
همجوشی (صفحه 21 کتاب درسی)
به نظر شما، فیروزه برای اینکه از سردرگمی نجات پیدا کند، بهتر است از کجا آغاز کند؟
- بر تکتک رفتارهایش تمرکز کند؛
- ارتباطاتش را یکبهیک تصحیح کند؛
- تکلیفش را با هویتش روشن کند.
سردرگمی
نوجوانی سنی است که افراد در آن نقشها و موقعیتهای مختلفی را امتحان میکنند تا نقش و موقعیتی که بیشترین سازگاری با روحیات شخصیشان دارد را پیدا کنند. در این سن به کارهای مختلفی دست میزنند و هرچیزی را آزمایش میکنند تا علایق و جهتگیریهای خودشان را پیدا کنند. الگوهای مختلف را امتحان میکنند و خودشان را به افراد مختلفی شبیه میکنند و تا پیش از شکلگیری هویتشان، احساس سردرگمی میکنند.
این تغییرها و تفاوتها میتواند به مرور هویت شما نوجوانان را نیز شکل دهد. البته هر چه زودتر هویتتان را پیدا کنید، زمان بیشتری برای پیشرفت پیش رو دارید. در اینجا مهمترین سؤال پیشروی شما این است: «چگونه به این هویت دست یابم؟»
هویتّ
هویتّ به مجموعۀ افکار، ویژگیها و روحیات یک فرد و آنچه وی را از دیگران متمایز میکند، گفته میشود. این هویت دو بخش دارد؛ یک بخش آن شناخت وضعیت موجود و چیزهایی است که در اختیار شما قرار دارد. جنبه دیگر آن، ساختن آیندهای است که در اختیار شماست. پس هویت دو اصل محوری دارد: اوّل اینکه خودت را بشناسی و دوم اینکه آینده خودت را انتخاب کرده و بسازی.
هویت، ترکیبی از داشتهها و نداشتههاست؛ یعنی من چه هستم و چه نیستم، چه باید باشم و چه نباید باشم.
هویت، بایدها و نبایدهای رفتار را تعیین میکند و ویژگی فرد و تفاوت فرد را با دیگری ترسیم میکند.
در ذهن تو چه میگذرد؟ (صفحه 22 کتاب درسی)
عناصر اصلی هویتی خودت را بنویس.
1) ویژگیها و روحیات اساسی من چیست؟
2) ارزشها و اعتقادات خانوادۀ من چیست؟
3) ویژگیهای قومی و محلی من چیست؟
نظرت دربارۀ این امتیازات و داشتهها چیست؟ آیا آنها را میپسندی؟ آیا احساس کمبود یا غرور موجّهی داری؟ آیا دوست داری بعضی از آنها را بپوشانی یا ارتقا دهی؟
بخش اوّل: شناخت وضعیت موجود من
بیشتر کسانی که از هویت خود ناراضیاند، صرفاً به بخش اوّل هویت خود و جنبههای منفی آن توجه میکنند و جنبۀ دوم هویتشان را که انتخاب و اختیارشان برای ساختن آینده است، نادیده میگیرند. حتماً جملاتی از اینگونه را از این افراد شنیده اید:«کاش زیباتر بودم یا حداقل استعداد بیشتری داشتم؛ کاش ثروتمندتر بودم. چرا دوستانم این طور در هرگونه نعمتی غرقاند و من این گونهام؟ نمیدانم چرا احساس میکنم کمتر از بقیهام. عوضش بعضیها هم برعکس، خوشبختاند. خانوادۀ خوبی دارند. غرق در نعمتاند. همه چیز تماماند».
آنها گاهی به سرنوشت و در و دیوار ایراد میگیرند و گاهی هم از خدا گلایه میکنند که چرا به دیگری چنین نعمتی دادهای یا اینکه چرا مرا در این خانه متولد کردهای و کلی چراهای دیگر. بعضی ها هم جنسیتشان را نپذیرفتهاند یا هنوز با آن مشکلاتی دارند.
اگر شما هم دربارۀ آنچه هستید، ابهامات زیادی دارید یا اینکه از آنچه هستید فرار میکنید، بخش اوّل هویتتان را هنوز بهدرستی شکل ندادهاید. برای این کار لازم است شناخت خود را از وضعیت موجودتان تکمیل کنید. اگر بخشهایی از این هویت را دوست ندارید، باید برای تغییر یا ترمیم آن تصمیم بگیرید اما اگر این کار خارج از ارادۀ شماست، توصیف زیر میتواند کمکتان کند.
وضعیتبهینه
بسیاری از افراد به اشتباه تصور میکنند که هرچه امکانات بیشتر و محدودیتهای کمتری داشته باشند یا در وضعیت مطلوبتری به دنیا آمده باشند، سرنوشت بهتری خواهند داشت. در حالی که داشتن بیشترین امکانات، همیشه بهترین حالت برای فرد نیست.
استعدادها و توانمندیها و موقعیت هر فرد باید متناسب با مسیر آیندهاش به او داده شود.
ممکن است امکانات زیاد، یک نفر را به سمت تنبلی بکشاند و فرد دیگری را به سمت موفقیت هدایت کند. در حالی که کمبود امکانات ممکن است نفر اوّل را به کار و تلاش وادار کند و نفر دوم را به ناامیدی بکشاند.
مواجهه با کمبودها
کمتر کسی را میتوان یافت که در زندگی خود احساس کمبود و محدودیت نکند. البته نوع و میزان این احساس در میان افراد، متفاوت است. این احساس باعث میشود که فرد خود را در رسیدن به اهداف و آرزوهایش ناکام ببیند. برای همین، راهکارهای مختلفی برای حل این مسئله پیشنهاد میشود که چهار مورد از آنها را در اینجا بررسی میکنیم.
1) آنچه را نمیتوانید تغییر بدهید، بپذیرید. در این شرایط، تلاشتان را برای چیزهایی نگه دارید که قابل تغییر است و در اختیار شماست. بهتر است کمترین رنج را از نداشته هایتان بکشید و بیشترین لذت را از داشتههایتان ببرید؛ مثلاً یک معلول جسمی میتواند به جای غصه خوردن برای معلولیتش، با آن کنار بیاید. اگر یک معلول جسمی به جای غصه خوردن، معلولیتش را بپذیرد و با آن کنار بیاید، میتواند با وجود معلولیت پیشرفتهای زیادی کند. به این معنا که آن را بپذیرد و به جای آنکه از آن رنج بکشد، فکر کند که با وجود همین معلولیت، چگونه میتوانم پیشرفت کنم. رنج، جزئی از هیجانات طبیعی وجود انسان به حساب میآید.
2) به جای تمرکز بر محدودیتها و حتی پذیرش آنها، اساساً به آن توجهی نکنید و به این بیندیشید که چه امکاناتی در اختیار دارید. کسی میتواند بیشترین استفاده را از وضعیت خودش ببرد و بهترین انتخابها را داشته باشد که ویژگیهای مثبت و داشتههای خود را شناخته باشد و بر آنها تمرکز کند. پژوهشهای تجربی نشان داده است افرادی که به تواناییهای خود توجه میکنند، پیشرفتهای بیشتری در زندگی دارند. تمرکز بر محدودیت ها عموماً نمیتواند موجب پیشرفت شود. برای نمونه، اگر همان فرد معلول به جای تمرکز بر معلولیت خود، بر هوش یا استعدادهایش تمرکز کند، میتواند آنها را شکوفا نماید.
3) زندگی خود را محدود به این دنیا نپنداریم و جاودانگی خود را به رسمیت بشناسیم. بفهمیم این زندگی که در آن هستیم، صرفا مقدمۀ ورود به زندگی بعدی است. در آن زندگی جاودانه، شما با امکانات و سعی و تلاش خویش ارزیابی میشوید. طبیعی است که کسی که امکانات بیشتری در این زندگی دارد، وظایف بیشتری نیز برعهده دارد و باید تلاش بیشتری هم بکند تا به برترین جایگاه برسد. ممکن است یک فرد که از دید ما امکانات زیادی دارد، از دید خداوند، فرد موفقی نباشد، زیرا این انتظار وجود داشته که او با این امکانات، بسیار پیشرفت کند و برعکس، شاید فرد که از دید ما امکانات کمی دارد، از دید خدا، فرد موفقی باشد، زیرا با امکانات محدود خود، تلاش زیادی کرده و سعی کرده انسان شریف و مفیدی باشد.
از آنجا که رشد و پیشرفت انسان، به همان اندازه که در گرو امکانات اوست، تابع محدودیتهای او نیز میباشد. پس در پیشرفت هرفرد، هم امکانات او تأثیر مثبت دارد و هم محدودیتهای او. خدا را شکر که تشخیص این مسئله با خدای مهربان است. معلولی که این را میفهمد، شکرگزار خدایی است که جز خیر برای او نمیخواهد و میداند که خدا معلولیتش را مقدمۀ کمالش قرار داده است.
4) پروردگار کریم، دانا و توانایتان، شمارا در بهترین نقطه «نسب به خودتان» خلق کرده است. خالقی که ما را آفریده و در این شرایط قرار داده است، قادر مطلق است و همه امکانات را در اختیار داشته است. هم عالمِ مطلق است و میدانسته چه چیزهایی و به چه میزانی برای رشد ما لازم است هم کریم است و هیچ ممانعتی از رساندن خیر به خلق خودش ندارد.
شاید اگر از ما بپرسند که بهترین وضعیت برای انبار یک کارخانه چیست، جواب دهیم که هرچه مواد اولیۀ بیشتری در انبار وجود داشته باشد، وضعیت کارخانه بهتر خواهد بود. درحالی که روشن است نقطۀ بهینه، لزوما داشتن بالاترین سطح نیست، بلکه متناسب با شرایط هر کارخانه، وضعیت بهینه متفاوت است. چرا که هزینۀ انبارداری و نگهداری و امکان بروز حوادث جانبی برای مواد اولیه نیز باید بررسی گردد و با جمع شرایط مختلف به این نتیجه میرسد که چه حجم از انبارها پرباشد تا بهترین وضعیت برای کارخانه پیش آید. به این روش «بهینهسازی» میگویند و با محاسبات دقیق ریاضی بهدست میآید. انسان نیز همینگونه است و نقطه بهینه هر انسانی با انسان دیگر فرق دارد و لزوماً بهترین وضعیت، به معنی بیشترین امکانات نیست.
بخش دوم: انتخاب و ساخت آیندۀ من
پس از آنکه تواناییها و امکانات خود را شناختید، لازم است به بخش دوم هویت، که ساختنی است، توجه کنید. در این بخش، باید اهداف انتخابی خود را مورد بررسی قرار دهید و به تدریج هویت آینده خویش را بسازید. هویت آینده شما در اختیار خودتان میباشد، امّا اگر برای ساختن آن و روشن کردن اهداف آینده خویش تصمیم نگیرید، به تدریج خواسته یا ناخواسته، هویت آینده شما شکل خواهد گرفت؛ شکلی که ممکن است در آینده از آن رضایت نداشته باشید.
برای همین، لازم است در دو مرحله برای آن تلاش کنید؛ در مرحلۀ اوّل «اهدافتان» را روشن کنید و در مرحلۀ دوم، «الگوی» آیندۀ هویت خود را متناسب با آن اهداف، انتخاب کنید.
هدفگذاری
هدف شما باید در برگیرندۀ نیازهای اساسی شما باشد و هیچجایی برای توقف نداشته باشد؛ هدفی که هرگاه بخشی از آن را درمییابید، افق جدیدتری بهرویتان باز شود. برای این کار میتوانید نقطهای را در نظر بگیرید؛ مثلاً چهل سالگی که به سن کمال معروف است. برای خودتان ترسیم کنید که در آن موقع در ابعاد مختلف فردی، اخلاقی، خانوادگی، علمی و اجتماعی چه جایگاهی خواهید داشت. برای رسیدن به این هدف بزرگ، باید اهدافی را برای مراحل زمانی نزدیکتر تعیین کنید. با تنظیم فعالیتهای مناسب، مراقبت کنید که از برنامهای که ریختهاید، عقب نیفتید و در زمانهای تعیین شده به هدف برسید؛ اگر به آن هدف نرسیدید، بدون اینکه ناامید شوید، زمانی را برای جبران تعیین کنید.
الگویابی
برای رسیدن به اهداف خود، الگوهای مناسبی را در نظر بگیرید. فرد به دو دلیل به الگو نیاز دارد:
اول اینکه واقعیتهای دنیا آن قدر متفاوت و پیچیدهاند که خیلی وقتها به راحتی نمیتوان خوب را از بد و حق را از ناحق تشخیص داد. اگر شخص، الگوی مطمئنی داشته باشد، میتواند با اطمینان کردن به او از خیلی از این مشکلات نجات پیدا کند؛ یعنی این الگو به آدم بینش میدهد.
دوم اینکه برخی مواقع میدانیم کاری خوب است ولی باز هم انگیزه لازم برای انجام دادن آن را نداریم، اما وقتی بدانیم کسی هم که دوستش داریم این کار را انجام میدهد، برای انجام آن انگیزه پیدا میکنیم؛ یعنی بعضی وقتها الگو به ما انگیزۀ انجام دادن یک کار را میدهد.
ویژگی الگو؛ در این سالها که الگوهای مختلفی را تجربه میکنید، به الگوهایی که نقصهای زیادی دارند، قانع نشوید و الگوهای بهتری را جانشین آنها کنید. فردی میتواند الگوی مناسبی باشد که از محدودۀ زمان و مکان فراتر برود و کامل باشد. همچنین، باید مطمئن باشید که الگویتان خودش در انتخاب مسیر و یا جهت اشتباه نکرده است تا بتوانید با اطمینان از او پیروی کنید.
به این نکته توجه داشته باشید که الگوی کامل، ما را از وجود الگوهای دیگر بینیاز نمیکند؛ یعنی الگوی کامل راه را به ما نشان میدهد اما در مسائلی که به مقتضیات زمان و مکان مربوط میشود، میتوانیم از الگوهای دیگری که در همین راه قدم برمیدارند، استفاده کنیم.
نکتۀ مهم؛ در الگوگیری باید از روش جهتگیری استفاده کرد نه نسخهبرداری. باید به جهتگیریهایی که الگویمان در زندگی داشته است، توجه کنیم. سرعت حرکت ما در آن جهت به وضع محیط و استعدادهای ما بستگی دارد؛ نکتۀ مهم سمت و جهت ماست.
نمای 2: من و مامان و بابا
مادری به دخترش گفت: امروز کمی در خانه کمکم کن. دختر زرنگ نیز به سرعت چشم گفت و قلم و کاغذی هم برداشت و شروع به کار کرد. بعدازظهر که مادرش از او تشکر کرد، کاغذ را به مادر داد:
| کار | زمان | دستمزد |
| پاککردن سبزیها | یک ساعت (خیلی گل داشت) | پول توجیبی اضافی |
| کمک در غذاپختن | یک ساعت و نیم | خرید کیف سفیده |
| پاک کردن سفره | پنج دقیقه | شارژ گوشی |
| شستن ظرفها | بیست و پنج دقیقه | یک گیگ شارژاینترنت |
| جمع کل | سه ساعت | تا آخر شب به بابا بگید لطفاً قابلی هم نداره! |
مادر زیرک از دیدن کاغذ دخترش خندهاش گرفت و گفت: صبر کن تا بیایم. بعد هم کاغذی نوشت و به دختر داد:
| حمل و جابهجایی | نه ماه | هیچی |
| شیردهی | دو سال | هیچی |
| بیخوابی | از بارداری تا یک سالگی | هیچی |
| تمیزکاری و تعویض پوشک | سه سال | هیچی |
| آرام کردن گریهها و بهانهها | تا همین چند وقت پیش! | هیچی |
| مریضداری | هر وقت مریض شدهای تا حالا | هیچی |
| شستن لباسها | تا حالا | هیچی |
| تهیه غذا و خوراک | تا حالا | هیچی |
| جمع کل | سن دختر عزیزم + نه ماه بارداری... | هیچی قابلی هم نداره! |
دختر از شرمندگی آب میشد؛ اگر مادرش او را در آغوش نکشیده بود!
نمای گذشته، به موضوع هویت اختصاص داشت و در آن، دربارۀ دو جنبۀ هویتشناسی و هویتسازی سخن گفته شد. مهمترین و اوّلین جایی که هویت شما خودش را نشان میدهد، ارتباطات شماست. از میان ارتباطات، ارتباط با پدر و مادر، نزدیکترین و سرنوشتسازترین بخش ارتباطات شماست.
در ذهن تو چه میگذرد؟ (صفحه 27 کتاب درسی)
برخی فرزندان میگویند پدر و مادرشان کارهایی را که باید انجام میدادهاند، انجام ندادهاند، و یا اصلاً نمیدانستهاند چه بکنند! و با اینکه به وظایف خود خوب عمل نکردهاند، انتظار دارند فرزندان تمام و کمال در خدمت آنها باشند و روی حرف آنها حرفی نزنند. حتما چنین جملههایی را بارها شنیدهاید:«میخواستند مرا به دنیا نیاورند»، «همۀ پدر و مادرها برای بچههایشان خیلی بیشتر از این ها کار میکنند»، «پدر و مادرم مرا درک نمیکنند»، «مادرم غیر از ایراد گرفتن، کار دیگری برای من نکرده».
برخی فرزندان هم میگویند:« نمیتوانم شاخهای را که بر سرآن نشستهام، اره کنم؛ ریشه من از پدر ومادرم است؛ باید احترامشان را نگه دارم.» «همه چیز جایگزین دارد غیر از پدر و مادر». برای اینکه بتوانید قضاوت منصفانهتری دربارۀ این دو نظر داشته باشید، برای چند لحظه خود را در نقش یک مادر ببینید. مادر چه سختگیر و چه مهربان، چه خوشاخلاق و چه بداخلاق، چه زحماتی را متحمل میشود تا فرزندانش بزرگ شوند؟
قدرشناسی
«مادرت، نه ماه تو را حمل کرده است؛ بهطوری که هیچکس حاضر نیست این چنین، دیگری را حمل کند، و به تو شیرۀ جانش را خورانده است؛ هیچکس دیگر حاضر نیست این کار را انجام دهد و با تمام وجود با گوشش، چشمش، دستش، پایش، مویش، پوست بدنش و جمیع اعضا و جوارحش از تو حمایت و مواظبت نموده است و این کار را از روی شوق و عشق انجام داده و رنج و درد و غم و گرفتاری دوران بارداری را به خاطر تو تحمل نموده، تا وقتی که خدای متعال تو را از عالمَ رَحِم به عالمَ خارج انتقال داد. پس این مادرت بود که حاضر بود گرسنه بماند و تو سیر باشی؛ لباس نداشته باشد و تو لباس داشته باشی؛ تشنه بماند و تو سیراب باشی؛ در آفتاب بنشیند تا تو در سایه او آرام استراحت کنی؛ ناراحتی را تحمل کند تا تو در نعمت و آسایش، به زندگی ادامه داده و رشد کنی و با نوازش او به خوابی راحت و استراحتی لذّت بخش دست یابی. رَحِم او خانۀ تو و آغوش او گهوارۀ تو و سینۀ او سیراب کنندۀ تو و خود او حافظ و نگهدارندۀ تو بود. سردی و گرمی دنیا را تحمل میکرد تا تو در آسایش و ناز و نعمت زندگی کنی. پس، شکرگزار مادر باش؛ به اندازهای که برای تو زحمت کشیده است. ...تو فرع و شاخه پدرت هستی و اگر او نبود تو نبودی؛ پس، هر وقت در خودت چیزی میبینی که موجب پیدا شدن غرور در تو میگردد، متوجه باش که پدرت اصل و اساس آن نعمت است و خداوند را به خاطر این نعمت بزرگ ستایش کن و از او تشکر کن؛ به اندازۀ نعمتی که به تو ارزانی نموده است.»
همجوشی (صفحه 28 کتاب درسی)
آیا کارهایی که پدر و مادر برای ما انجام میدهند وظیفه آنهاست؟
آیا نسبت به کارهایی که آنها انجام میدهند باید قدرشناس بود یا نه؟
با دوستانتان در این باره گفتگو کنید.
به پدر و مادرت رسیدگی کن
آیا تا آخر عمر میخواهیم فقط به توقعات و انتظاراتمان از پدر و مادر فکر کنیم؟ بس نیست؟ چه وقت قرار است به وظایف و خدماتی که ما نسبت به والدین داریم، فکر کنیم؟ در واقع، به دلیل همین زحمات جبرانناپذیری که پدر و مادر برای فرزندان کشیدهاند، فرزند نباید هیچ فرصتی را برای خدمت به آنها از دست بدهد و این عامل مهمی برای برکت در زندگی فرزندان است.
دختری در رستوران در حالی غذا در دهان مادرش میگذاشت که مادر نمیتوانست درست غذا بخورد و غذاها را بر روی لباسش میریخت ولی دختر با طمأنینه و احترام بعد از هر قاشق غذا، به آرامی دور دهان مادرش را پاک میکرد و با لبخند قاشق بعدی را به او میداد و میگفت:«بچه که بودیم، مادرم با عشق و بدون خجالت از ریخت و پاشهایم، دنبالم راه میافتاد و غذا دهانم میگذاشت. امروز، بودنم را مدیون او هستم.»
پسری سه روز پیدرپی در تمام مسیر پیادهروی اربعین، ویلچر پدرش را هُل میداد. او قد بلندی داشت و خم شدن روی ویلچر، موجب کمردردش شده بود اما با رضایت این کار را میکرد و میگفت:« بچه که بودیم، پدر و مادر دولا میشدند و همانطور دولادولا، قدمبهقدم راه رفتن را یادمان دادند. امروز اگر راه میروم، مدیون آنها هستم.»
بهنظر میرسد آن دختر و پسر معنای این جملۀ امام رضا (ع) را به خوبی فهمیده بودند «کسی که از والدینش تشکر نکند و قدردان زحمات آنها نباشد، در واقع از خدا هم تشکر نکرده است! چرا که خداوند، احسان به پدر و مادر را در کنار بندگی خود قرار داده است. پس، آن کسی که جایگاه پدر و مادر را تا این حد بالا برده است، خداست.»
«و پروردگارت فرمان داده: جز او را نپرستید و به پدر و مادر نیکی کنید! هرگاه یکی از آن دو، یا هر دوی آنها نزد تو به سن پیری رسند، کمترین اهانتی به آنها روا مدار و بر سر آنها فریاد مزن و گفتار لطیف و سنجیده و بزرگوارانه به آنها بگو!»
در ذهن تو چه میگذرد؟ (صفحه 29 کتاب درسی)
وقتی به خانه میآیی و میبینی مادرت، همان مادر روز قبل نیست، حوصله تو را ندارد؛ یا فکرش مشغول است، چه رفتاری از خود نشان میدهی؟
- میروم و مادرم را تنها میگذارم؛ چون فکر میکنم نمیتوانم تأثیری در تغییر حالت او داشته باشم!
- سریع از مادرم میپرسم: امروز چه شده؟ چرا اینقدر بیحوصلهاید؟
- برایم اهمیتی ندارد و بیخیال از کنار این قضیه رد میشوم؛ زیرا بارها با مادرم سر مسائل مختلف حَرفَم شده بود و اکنون نوبت من است که تلافی کنم!
- ترجیح میدهم بعدا ز عوض کردن لباسهایم، بروم و صورت مادرم را ببوسم. بعد با ظرافتهای دخترانه ، اوّل او را بخندانم! بعد بپرسم: مادر خوبم، امروز چه اتفاقی افتاده است که دختر نازت را ندیدی؟ بعد هر جور که بتوانم او را از آن وضعیت خارج میکنم و به حرفها و درددلهایش گوش میدهم!
چند نکته برای تأمل:
دختری کردن برای پدر و مادر کار سختی نیست. وقت بگذارید و برنامههای مشترک برای بودن با پدر و مادرتان پیدا کنید. گاهی با آنها به خرید بروید، به درد دلهایشان گوش کنید، از داستانها و ماجراهای زندگیشان بپرسید، از کار روزانهشان پرسوجو کنید و گاهی بهجای جست وجو در «گوگل»، سؤالاتتان را از آنها بپرسید. بگذارید پدر و مادرتان احساس کنند که همیشه مطمئنترین موتور جستوجوی زندگی شما هستند.
والدین خواستههایشان را صریح مطرح نمیکنند. هر پدر و مادری دلش میخواهد فرزندش به او توجه و ابراز علاقه کند. اگر شور و هیجان جوانی به ما اجازه میداد کمی هم به آنها فکر کنیم، شیرینی زندگی آنها چندین برابر میشد.
- ارتباط و گفتوگو بهترین راه برای نشان دادن احترام به پدر و مادر است. وقتی زمان زیادی مقابل ویترین مغازۀ لباس فروشی یا طلافروشی میایستید، یعنی به چنین چیزهایی علاقهمندید. اما وقتی از کنار کسی یا چیزی، عبور کرده و تندتر از معمول حرکت میکنید، در عمل نشان میدهید که زیاد مایل به مواجهشدن با آن چیز یا آن فرد نیستید. آیا فکر نمیکنید، وقتی وارد خانه میشوید و سریع به اتاق خودتان میروید یا تمام روز، سرتان توی گوشی همراهتان است، چنین پیامی را به پدر و مادرتان مخابره میکنید؟!
ممکن است کنکور این اجازه را به شما ندهد که برای آنها وقت بگذارید؛ ولی یک خوشوبش چند دقیقهای با آنها هم به خودتان انرژی میدهد و هم دعای خیر پدر و مادرتان را در پیدارد.
اگر هم به خاطر بداخلاقی یا رفتارهای بدی که با شما داشتهاند، نسبت به آنها بیتوجهی یا بدرفتاری میکنید، این را بدانید که خیلی از فرزندان، بعد از مرگ والدینشان افسوس میخورند که ای کاش آنها را تحمل میکردند و با آنها مهربانتر بودند. پس، مراقب باشید کاری نکنید که در آینده این حسرت را بخورید!
مقامی به این عظمت
عظمت مقام پدر و مادر خیلی بیش از آن است که در نظر ماست. از پیامبر (ص) پرسیدند: حقّ پدر بر فرزند چیست؟ فرمودند: فرزند نباید پدرش را به اسم صدا کند، پیشاپیش او راه نرود، پیش از پدر ننشیند و زمینۀ اهانت کردن مردم به او را فراهم نکند.
- پدران و مادران دوست دارند که فرزندشان، آنها را با لفظ «بابا» و «مامان» صدا بزنند. پیامبر (ص) به اسم صدازدن پدر و مادر را بیادبی میدانستند و میفرمودند باعث فقر میشود.
- به این دعای امام سجاد (ع) توجه کنید؛
خدایا، مرا به گونهای قرار ده که هیبت پدر و مادرم در نظرم همچون هیبت سلطانی ستمکار باشد و کمکم کن به آنان همچون مادری مهربان نیکی کنم. فرمانبری و نیکی به ایشان را در نظرم از لذت خواب در چشم خوابآلوده لذتبخشتر کن و آن را در کام دلم از شربت گوارا در مذاق تشنه، گواراتر ساز. تا آنجا که دلخواه ایشان را بر دلخواه خودم ترجیح دهم و خوشنودیشان را بر خوشنودی خود برگزینم؛ و نیکویی ایشان به خودم را هر چند کم باشد، زیاد بینم و نیکویی خودم به ایشان را گرچه بسیار باشد، کم شمارم.
در مقابل والدین چگونه باشم؟
در هر حالی از آنها تشکر کن؛ در مقابل آنها متواضع باش و از آنها حرف شنوی کن؛ مگر اینکه تو را بهکاری بر خلاف دستور خدا وادار کنند. باید از هر راهی به آنها احسان و نیکیکنی و مال، موقعیت، جان و توان خودت را نثارشان کنی. نباید جلوتر از آنها راه بروی و خیرهخیره به آنها نگاه کنی. در جایی که آنها هستند صدایت باید پایین باشد.
/38_1.png)
- هیچچیز در دنیا نگران کنندهتر از ناراحتی و نارضایتی پدر و مادر نیست. نفرین پدر تا ابرها بالا میرود و نفرین مادر از تیغ برنده تر است. مراقب عاق والدین باشید.
- بعضی از ما، پدر یا مادرمان را از دست دادهایم. در این صورت نیز نباید احسان به آنها را فراموش کنیم. یادمان باشد: اگر کسی در زندگی والدینش به آنها نیکی کند ولی بعد از مرگشان، نه دعا و استغفار و نه کار خیری برایشان کند و نه دیون آنها را ادا کند، دچار عاق والدین خواهد شد.